مهارت‌های زندگی

سایه سنگین آدمی که می‌توانستم باشم.

۶ دقیقه مطالعه
۱۳۴ بازدید
سایه سنگین آدمی که می‌توانستم باشم.
اشتراک‌گذاری مقاله

آدمی که شاید مسیر دیگری را انتخاب می‌کرد، بیشتر خودش را می‌شناخت یا زندگی متفاوتی داشت. ذهن می‌تواند این نسخه‌های جایگزین را بسازد و بارها به آن‌ها برگردد. اما این تصویر همیشه واقعیت یک زندگی بهتر نیست. گاهی سرنخی است درباره خواسته‌ها، ارزش‌ها و تصویری که از خودمان داریم. این مقاله به ما کمک می‌کند بفهمیم پشت «کاش»های قدیمی چه چیزی قرار گرفته است.

شاید دلت برای کسی که می‌توانستی باشی تنگ شده باشد:

گاهی یک فکر ساده دوباره برمی‌گردد:اگر آن موقع جور دیگری انتخاب می‌کردم، امروز چه کسی بودم؟شاید به گذشته‌ای فکر کنی که می‌توانست مسیر زندگی‌ات را تغییر دهد. اما چیزی که این فکر را سنگین می‌کند، فقط اتفاقی نیست که نیفتاده؛ آدمی است که تصور می‌کنی در آن مسیر می‌توانستی بشوی.

نسخه‌ای از خودت که شاید شجاع‌تر بود، موفق‌تر بود، آرام‌تر زندگی می‌کرد یا بیشتر شبیه چیزی بود که همیشه می‌خواستی.

و اینجاست که یک سؤال مهم شکل می‌گیرد:آیا واقعاً دلت برای آن زندگی تنگ شده، یا برای آدمی که فکر می‌کنی می‌توانستی باشی؟

«اگر»های ذهن چه می‌کنند؟

ذهن انسان به‌طور طبیعی اتفاق‌های گذشته را با حالت‌های دیگری که می‌توانستند رخ دهند مقایسه می‌کند. در روان‌شناسی به این فرایند تفکر خلاف واقع گفته می‌شود؛ همان فکرهایی که با «اگر...» یا «کاش...» شروع می‌شوند.این نوع فکر کردن لزوماً منفی نیست. می‌تواند به ما کمک کند گذشته را بفهمیم، از تجربه‌ها یاد بگیریم و برای تصمیم‌های آینده آماده‌تر شویم.

اما یک مشکل وجود دارد:زندگی‌ای که واقعاً زندگی کرده‌ایم، جزئیات زیادی دارد؛ زندگی‌ای که فقط تصورش می‌کنیم، نه.ما سختی‌های مسیر انتخاب‌نشده را نمی‌بینیم. فقط نتیجه‌ای را تصور می‌کنیم که دوست داشتیم اتفاق افتاده باشد.برای همین، آدمی که «می‌توانستیم باشیم» گاهی خیلی کامل‌تر از آدمی به نظر می‌رسد که امروز هستیم.

آدمی که می‌توانستم باشم:

روان‌شناسی برای این تصویر ذهنی مفهوم جالبی دارد: «خودهای ممکن».

خودهای ممکن، تصویرهایی هستند که از کسی که ممکن است بشویم، دوست داریم بشویم یا از تبدیل شدن به او می‌ترسیم در ذهن داریم. این تصویرها فقط خیال‌پردازی نیستند؛ می‌توانند با اهداف، انگیزه‌ها و نگاه ما به خود فعلی ارتباط داشته باشند.به همین دلیل، وقتی به یک زندگی انتخاب‌نشده فکر می‌کنیم، ممکن است در واقع در حال مقایسه دو زندگی نباشیم.

ممکن است داشته باشیم دو نسخه از خودمان را با هم مقایسه می‌کنیم:منِ امروز

و

منِ ممکنی که فکر می‌کنم می‌توانستم باشم.

هرچه فاصله میان این دو تصویر بیشتر احساس شود، سایه آن نسخه خیالی هم می‌تواند پررنگ‌تر شود.

فاصله‌ای که احساس می‌کنیم:

ما معمولاً فقط یک تصویر از خودمان نداریم.یک «خودِ فعلی» داریم؛ چیزی که فکر می‌کنیم هستیم.و در کنار آن، تصویری از «خودِ مطلوب» داریم؛ کسی که دوست داریم باشیم.

نظریه ناهماهنگی خود هِیگینز توضیح می‌دهد که فاصله میان این تصویرهای مختلف از خود می‌تواند با تجربه‌هایی مانند نارضایتی و ناامیدی ارتباط داشته باشد.بنابراین گاهی سنگینی یک انتخاب گذشته، فقط از خودِ انتخاب نمی‌آید.

از این احساس می‌آید که:«من می‌توانستم آدم دیگری باشم، اما نشدم.»

پشت این حسرت چیست؟

اگر کمی از خودِ اتفاق فاصله بگیریم، شاید سؤال جالب‌تری پیدا کنیم.

پشت آدمی که فکر می‌کنی می‌توانستی باشی، چه چیزی وجود دارد؟شاید استقلال، آرامش، موفقیت،عشق و تعلق،خلاقیت، آزادی یا احساس معنا داشته باشد.

ارزش‌های شخصی در واقع به همین بخش مربوط‌اند؛ چیزهایی که برای ما مهم‌اند و به انتخاب‌ها و رفتارهایمان جهت می‌دهند. نظریه ارزش‌های شوارتز یکی از چارچوب‌های شناخته‌شده برای مطالعه این ارزش‌هاست و پژوهش‌های گسترده‌ای درباره ساختار و ارتباط آن‌ها با رفتار و بهزیستی انجام شده است.

پس یک «کاش» قدیمی می‌تواند فقط حسرت نباشد.می‌تواند یک سرنخ باشد.

ممکن است این‌طور تجربه‌اش کنی:

ممکن است گاهی خودت را با نسخه‌ای فرضی از خودت مقایسه کنی؛ مدام به یک تصمیم گذشته برگردی؛ با دیدن مسیر زندگی دیگران به انتخاب‌های خودت فکر کنی یا تصور کنی اگر یک اتفاق متفاوت رخ می‌داد، امروز آدم دیگری بودی.

این تجربه‌ها به‌تنهایی نشانه مشکل روان‌شناختی نیستند.مهم این است که ببینی این فکرها چه جایگاهی در زندگی امروزت پیدا کرده‌اند.آیا فقط گاهی سر می‌زنند؟

یا آن‌قدر پررنگ شده‌اند که باعث می‌شوند زندگی فعلی‌ات همیشه در مقایسه با یک زندگی فرضی کم‌رنگ‌تر به نظر برسد؟

یک مکث برای خودشناسی:

ممکن است گاهی خودت را با نسخه‌ای فرضی از خودت مقایسه کنی؛ مدام به یک تصمیم گذشته برگردی؛ با دیدن مسیر زندگی دیگران به انتخاب‌های خودت فکر کنی یا تصور کنی اگر یک اتفاق متفاوت رخ می‌داد، امروز آدم دیگری بودی.این تجربه‌ها به‌تنهایی نشانه مشکل روان‌شناختی نیستند.مهم این است که ببینی این فکرها چه جایگاهی در زندگی امروزت پیدا کرده‌اند.آیا فقط گاهی سر می‌زنند؟یا آن‌قدر پررنگ شده‌اند که باعث می‌شوند زندگی فعلی‌ات همیشه در مقایسه با یک زندگی فرضی کم‌رنگ‌تر به نظر برسد؟

قبل از اینکه دوباره از خودت بپرسی:«اگر آن اتفاق جور دیگری می‌افتاد چه می‌شد؟»یک سؤال دیگر را امتحان کن:«در آدمی که فکر می‌کنم می‌توانستم باشم، دقیقاً چه چیزی را دوست دارم؟»

شاید پاسخ این سؤال، بیشتر از خودِ گذشته درباره تو اطلاعات داشته باشد.

دو باور رایج:

باور: اگر مسیر دیگری را انتخاب می‌کردم، حتماً آدم بهتری می‌شدم.
واقعیت: ما نتیجه آن زندگی را نمی‌دانیم؛ فقط می‌توانیم آن را تصور کنیم.

باور: اگر هنوز حسرت می‌خورم، یعنی گذشته‌ام را اشتباه ساخته‌ام.
واقعیت: حسرت می‌تواند چیزی درباره خواسته‌ها و ارزش‌های ما نشان دهد، اما به‌تنهایی ثابت نمی‌کند انتخاب گذشته اشتباه بوده است.

چه زمانی بیشتر توجه کنیم؟

اگر فکر کردن به آدمی که می‌توانستیم باشیم آن‌قدر تکرار شود که رضایت از زندگی امروز را کم کند، تصمیم‌گیری را دشوار کند یا ذهن را دائماً در گذشته نگه دارد، بهتر است این تجربه را جدی‌تر بررسی کنیم.حسرت‌های زندگی با برخی شاخص‌های پایین‌تر بهزیستی، از جمله رضایت از زندگی و برخی نشانه‌های خلقی، ارتباط دارند. با این حال، پژوهش‌ها هنوز درباره علت و معلول و نقش تفاوت‌های فردی محدودیت‌هایی دارند.

تفکر خلاف واقع رو به بالا، یعنی تصور اینکه نتیجه می‌توانست بهتر باشد، و نشانه‌های افسردگی ارتباطی معنادار پیدا کرده است؛ این یافته به‌تنهایی به معنای رابطه علت و معلولی نیست.

برای شناخت بیشتر:

شناخت این تجربه، اولین قدم است؛ اما هرکسی داستان متفاوتی دارد.

اگر بخواهی بفهمی این «آدمی که می‌توانستم باشم» دقیقاً چه تصویری از خودت را نشان می‌دهد، ابزارهای خودشناسی می‌توانند به روشن‌تر شدن این تصویر کمک کنند.

تصور از خود بک به بررسی خودپنداره می‌پردازد و ارزش‌های شوارتز می‌تواند به شناخت اولویت‌های ارزشی کمک کند.هدف، پیدا کردن یک «نسخه درست» از خودت نیست؛ هدف این است که بفهمی چه چیزی در آن نسخه برایت مهم بوده است.

یادت باشه:

ما هیچ‌وقت نمی‌فهمیم اگر آن تصمیم را می‌گرفتیم، امروز دقیقاً چه کسی بودیم؛ شاید بهتر، شاید بدتر، شاید فقط متفاوت.

اما می‌توانیم بفهمیم چرا هنوز به آن آدم فکر می‌کنیم.

گاهی پشت یک «کاش»، یک ارزش، علاقه یا بخشی از خودمان است که هنوز برایمان مهم است.

قرار نیست آدمی را که می‌توانستیم باشیم پیدا کنیم؛ شاید قرار است بفهمیم چه چیزی در او می‌خواستیم باشیم و ببینیم کدام بخشش هنوز قابل ساختن است.

منابع برای مطالعه بیشتر:

Rutledge, J. A., Williams, J. D., & Barlow, M. A. (۲۰۲۴). The relationship between life regrets and well-being: A systematic review. Frontiers in Psychology, ۱۵, ۱۵۱۵۳۷۳. doi:۱۰.۳۳۸۹/fpsyg.۲۰۲۴.۱۵۱۵۳۷۳.

Sagiv, L., & Schwartz, S. H. (۲۰۲۲). Personal values across cultures. Annual Review of Psychology, ۷۳, ۵۱۷–۵۴۶. doi:۱۰.۱۱۴۶/annurev-psych-۰۲۰۸۲۱-۱۲۵۱۰۰.

ملينا محتشم

نویسنده

نظرات

۰ نظر

نظر خود را بنویسید

۰/۱۰۰۰ کاراکتر

نظرات پس از تایید توسط مدیریت سایت نمایش داده می‌شوند.

هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نفر باشید!